سرسام

مهسا معین

به پاییز
به نسیم
به چای عصر
به عطرِ نانِ تازه
به ژاله بر تن گل
به بویِ گرمِ نوزاد
به خوابِ دمِ صبح
و خنکیِ خوشنودِ رود
به عشق، به نور، به امید
به لذت از پیِ رنج
می‌گویم نه



*

به یأس
به کابوس
به منجلابِ دروغ
به سرگشتگیِ برزخ
به گریه از سرِ غصه
به شِکوِه بر شبِ گور
به گردنه‌های وحشت
و طوفان‌های سرماخیز
به فراق، به مرگ، به درد
به رنج از پیِ لذت
می‌گویم نه



*

به سیب
به فردوس
به عشقِ آدم
به زایشِ قابیل
به آغوشِ هابیل
به شرمِ مادرِ قاتل
و اشکِ مادرِ مقتول
به حوّایی که آن شب زاده شد
و دیگر فقط گریست
و گریست
و گریست
می‌گویم نه



*

آی آدم‌ها
این‌همه سال
هیچ‌کس به فکرِ حوّا نبوده است



*

من اما می‌گویم نه
و به زِهدانِ آفرینش
برمی‌گردم